تبليغاتX
دنیای یک فرشته

دنیای یک فرشته

خدای من! خدای من! چه خوش دادی جواب من!!!

دنیای این روزای من ...

اهه اهه... اهه اهه...

دیگه وقت بلند شدنه! دیگه بیشتر از این نمی تونم با شاینا سر و کله بزنم... بچه ! تو چقدر کم خوابی...

ساعت ۹ شده و شیلا هم با غرغرای شاینا بیدار می شه! هردومون می دونیم که اگه با نق نق هاش بیدار نشیم به زودی غلت خوران و سینه خیز کنان میاد سراغمونو موهامونو می کشه و انگشت می کنه تو چشمامونو و هر جور شده بیدارمون می کنه! پس خودمون بیدار می شیم و سه تایی حسابی بهم لبخند می زنیم! چقدر اول صبح این دو تا سر حال و با مزه ان!

خیلی وقته که تو تختشون بند نشدن و هر دو اگه نزدیک من نباشن خوابشون نمی بره! یا نصف شب صد دفعه ای بیدار میشن و می خوان خودشونو بچسبونن به من! تخت دو نفره هم که واسه سه نفر جا نداره. اونم اگه دو تا از این سه نفر حسابی تو خواب قل بخورن و اینور و اونور برن... پس ما سه وسط پذیرایی می خوابیم...

به این ترتیب اولین کار من بعد از اینکه از جا بلند می شم اینه که رخت خوابها رو جمع کنم تا دیگه خونه شبیه اتاق خواب نباشه... در این راستا می بینم اوه اوه یه بوهایی میاد! چشم شاینا خانم الان میام می شورمت... دست از کار می کشم و برای شستن شانی می شتابم! هنوز نبستمش که می بینم بله! شیلا هم لبخند تحویلم می ده! چشم تو رو هم می شورم! از این که دور و برم شلوغه کلافه می شم سریع بر می گردم سر جمع کردن خونه و اسباب بازی ها... از وقتی سر کار نمی رم و خونه موندم وسواسی شدم. قبلا تمیزی خونه برام اینقدر مهم نبود!!! شاید به خاطر اینه که بیشتر وقتمو تو خونه می گذرونم و خونه شلوغ مساویه ذهن شلوغه... جوجه ها کجان؟ تو روروئک ! ای خدا پدر و مادر مخترعش رو بیامرزه! واسه خودشون راه می رن و آواز می خونن و اسباب بازی هایی که من تازه جمع کردم ریختم تو سبد رو پخش و پلا می کنن! شاینا اما یه غر ریز هم داره! چشم خانم الان برات تلوزیون روشن می کنم و میذارم رو کانال کارتن! هنوز که داری غر می زنی!!! آخ گرسنه ای؟! ببخشید الان سرلاکتون رو اماده می کنم! دور اتاق می چرخم و به خانما غذا می دم. هر یه قاشقی که می خورن یه دنیا خوشحال می شم! شما دو تا جوجه چقدر کم غذایید؟!!! عین خودم می مونن! استخونی و کشیده! و البته کم غذا! وای ساعت ۵/۱۱ شده من هنوز صبحانه نخوردم... راستش هنوز دست و صورتمم نشستم! می دونی که منظورم چیه؟!

بعد از اینکه شاینا خانم رو دوباره شستم(!) براشون کمی شیر آماده می کنم تا شیر خوران یه چرتی هم بزنن! درسته که نتونستم شیر خودمو بهشون بدم ولی بازم غنیمتیه این شیر خشک! وگرنه مجبور بودم مثل سمیه، دختر خاله همسر تا هفت ماهگی دوقلو ها خونه مامانم بمونم! البته من سه روز در هفته بعد از ظهر ها می رم خونه مامان و بقیه وقت و تو خونه با بچه ها سر می کنیم! درسته که خیلی دست تنها هستم ولی بازم خدا رو شکر بچه های کم دردسری دارم.سه تا خواهرام که شاغلن و ازشون انتظاری نیست. همین که بیشتر موقع ها که من خونه مامان هستم میان و بچه ها رو نگه می دارن تا من یه استراحتی بکنم ممنونشون. خواهرای علی که یکی هم شاغل و هم خونش دوره و خودشم بچه کوچیک داره که هیچی. مادر شوهر و خواهر شوهرم که نزدیکم هستن و ۴ تا کوچه با هم فاصله داریم چه گلی به سرم زدن؟ از وقتی از خونه مامانم برگشتم خونه خودم یعنی ۴۰ روزه گی بچه ها فقط ماه اول چند بار بهم سر زدن و برام غذا اوردن شاید یه ماه بعد به مدت ۵/۳ ماه دیگه هیچ خبری ازشون نشد. یعنی اگه من هفته ای یه بار- ده روز یه بار با علی می رفتیم خونه مادر شوهر و دو ساعتی اونجا می موندیم که هیچ! وگرنه در طول هفته نمی گفت تو و این دو تا بچه مرده این؟! زنده این؟! بعد هم که گفتم چرا یه سراغی از من و این دوتا بچه نمی گیرید الم شنگه ای به پا کرد که بیا و ببین! می دونم باورش براتون سخته! ولی برای من خیلی سخت تر بود که ببینم آشنا و غریبه! دوست و فامیل ! در و همسایه از راه دور و نزدیک میان دیدن بچه های من و مادر شوهرم خیلی راحت به من می گه: ما اخلاقامون با هم نمی خوره! بهتر با هم رفت و آمد نکنیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اینقدر این خانواده این مدت کارای عجیب و غریب کردن که دیگه هیچکس نمی تونه تحلیلشون کنه! البته حساب ندا خواهر کوچیک علی جداست. همون که راهش دوره. و البته مهسا عزیزم. دختر خواهر بزرگه علی.همون خواهرش که همه فتنه ها رو شروع کرد. نه تنها خودش نمی اومد کمک من نمی ذاشت مادرشم بیاد! اینو بعدا فهمیدم! و البته مهسا هم همین طور! فقط فرق این دو نفر در اینه که مادر شوهرم به حرف دخترش بود و حساب می برد اما مهسا یواشکی میاد کمک من! خیلی روزا! الکی میگه دانشگاهم و بیشتر وقتشو با من و بچه ها می گذرونه... دنیای عجیبیه!

با همه این تنهاییا تمام دلخوشیم دخترامن که هنوز نخوابیده بیدار می شن و نمی ذارن من نهارمو بخورم! حالا می خواد مامانم برام غذا داده باشه! از بیرون گرفته باشم یا در حال سیب زمینی پخته خوردن باشم...

جای شیلا رو عوض می کنم! وااااااااااای شاینا سه باره!!!!!!!! می شورمش! شیلا ! مامان ! همین الان عوضت کردم! اونم می شورم! نهار می خوایید؟! چشم! چه مراسمیه غذا خوردن شما دو تا!!!! بعد باید سر تا پا شونو بشورم و لباساشونو عوض کنم. چقدر دلم می خواد بخوابم و چقدر دلشون می خواد باهاشون بازی کنم. کی زورش بیشتره؟!!!!! کار ماشین لباس شوئی تموم می شه... لباسا رو پهن می کنم. این وسطا باید دنبال شیلا هم بدوئم و لباسایی که می دزده و جیغ زنان با خوشحالی فرار می کنه رو از دستش بگیرم و پهن کنم. من نمی دونم این بچه چقدر شبیه خودمه! عاشق لباسه!!!ظرفا رو هم بچینم تو ماشین ظرف شوئی! خدا مخترع این رو هم خیر بده! اصلا دم هر چی مخترعه گرم! اگه بدونن چقدر تو روز واسه همشون دعا مینم.... همه رو ول کن جارو برقی رو بچسب که تو خونه ما روزی سه - چهار بار پاش میاد وسط! آب میوه گیری! ماکروفر! یخچال! مخلوط کن و گوشت کوب برقی داشت یادم می رفت.... قدیما مردم چه جوری زندگی می کردن؟! من که با وجود همه این چیزا عصر که می شه رو پام بند نیستم! همش چشمم به ساعته که علی کی میاد و باعث بشه این دخترای تازه بابائی شده برای دقایقی هم که شده دست از سر من بردارن! شیلا که رسما از روز اول عید در ۵/۸ ماهگی و شروع دندون در آوردنش من و دیوونه کرد. تمام مدت می خواد بچسبه به من! اقلا قبلا می گفتن تو هیچ کاری نکن و فقط بشین کنار ما! الان دیگه می گه منو بغل کن و شاینا خانم هم که از ۸ ماهگی حسودی کردن یاد گرفته میاد آویزونه من می شه و پای شیلا رو می کشه و اگه بغلش نکنم ویشگون و جیغ دو تا شونو منه هاج و واج! بد تر از اون اینکه دو پادشه در یک اقلیم نگنجند! با هم تو بغلم بند نمی شن و مراسم گیس و گیس کشی!!!! اصلا این دو تا از ۷ ماهگی که تونستن بشینن عشق روز های قدیم یادشون رفت و دعواشون سر من و اسباب بازی شروع شد. بخصوص شاینا که غافل بشی ازش چنان موهای شیلا رو می کشه که بیا و ببین! خیلی جالبه که کلا شاینا عاشق مو کشیدن! هر کی و هر چی که می خواد باشه! حتی عروسکای بدبختش. البته باید بگم از وقتی خیلی کوچولو بود این کارو می کرد. وقتی فقط ۲۰ روزش بود! موهای شیلا رو می کشید! چه برسه به بقیه!!!

با اومدن علی باید کمی هم شوهرداری کنم و شامی! میوه ای! غذای بچه ها! آب میوه شون رو هم یادم نرفتا! چقدر اینا حاشیه دارن! هر کدومش یه دنیا وقت می گیره! شب که می شه... می دونم همه ۵/۹ ماهه گذشته رو نخوابیدم به اضافه چند ماه آخر بارداریم ولی فکر کردن به شیرین کاری های دخترام! به اداها و شیطونی های خاص شاینا و اینکه این بچه چقدر از نظر قیافه و کاراش شبیه پدرشه! به دلبری های شیلا و دست زدنش تو هشت ماهگی و نانای نای ۹ ماهگیشو اینکه این بچه چقدر از نظر قیافه و کاراش شبیه خودمه! همونجور که از وقتی تو دلم بودن می دونستم... فکر اینکه روزای سخت درمان و انتظار چقدر سخت بود فکر...

فکر شما دوستای خوبم!!! می دونید چقدر بهتون فکر می کنم؟! به دونه دونه تون! فکر اینکه چقدر ازتون دور شدم! از همه چیز بخصوص از خودم! ولی می ارزید... به تمام سختی هاش می ارزید و می دونم که شما دوستای گلم منو می فهمید و می بخشید... خیلی دوستون دارم. برای دوستای گل منتظرم همیشه دعا می کنم... بخدا همه سعیم اینه که بیشتر به خونه خاطره هام سر بزنم . به امید دیدار هر چه زودتر...  از هتون بابت مهربونیاتون ممنونم...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 1:0  توسط لاله  | 

جانم علی اصغر (ع)

سلام دوستای خوب و قدیمی! باورم نمی شه که دو ماهه که اینجا نیومدم. شما هم باورتون نمی شه که چقدر دلم برای اینجا و شما تنگ شده بود! اما مگه این دو تا جوجه به من فرصت می دن...

راستش امروز دیگه باید می نوشتم. دیروز یه جورائی تولد دخترا بود. دیروز سالگرد روزی بود که نطفه دخترا رو تو دل من گذاشتن و ما دیروز برای بزرگداشت اون یه جای خوب بودیم. ما رفتیم مراسم حضرت علی اصغر در مصلی تهران تا نذرمون رو ادا کنیم. دیروز حال روحانی خوبی داشتم تا اینکه ... تا اینکه فهمیدم ظرف آب بچه ها رو جا گذاشتم. با یه شیشه شیر به این و اون رو می زدم و می گفتم آب دارید؟ برای بچه هام آب می خوام! و با هر جواب نه حال من بدتر و بد تر می شد... برای چند دقیقه جای رباب بودن، چه سخت بود... با گریه و پریشونی اینور و اونور می رفتم و از هر کسی طلب آب می کردم... وقتی بالاخره تونستم آب گیر بیارم و برای بچه ها شیر درست کنم زار زار گریه می کردم و به امام حسین می گفتم چرا میون این همه آدم منو انتخاب کردی تا چنین حالی رو تجربه کنم؟ شاید باید بیشتر و بیشتر دلسوخته می شدم تا دعا هام بیشتر و بیشتر اثر کنه! آخ که چقدر دعا کردم... نذر شیشه شیرهامم ادا کردم. پارسال از مراسم علی اصغر برام یه شیشه شیر اومد و من امسال یه تعدادی رو دادم به مامانای منتظر تا ایشالا حاجت بگیرن و سال دیگه...

امیدوارم بتونم بیشتر به اینجا و به شما دوستای گلم سر بزنم... خیلی دوستون دارم و محبت ها تونو هیچ وقت از یاد نمی برم... 

اینم دخترای من که کل مراسم رو تحت  الشعاع قرار دادن و یه دویست نفری ازشون عکس گرفتن!

به همین ترتیبی که نوشتم شیلا و شاینا ! دخترای چهار ماه و بیست روزه من!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 12:47  توسط لاله  | 

من خسته ام!!!

فیلم دیوانه از قفس پرید رو دیدید؟! البته نسخه خارجی رو می گم که خیلی معروفه!!! یه دیوونه تو فیلم بود که هیچ کار نمی کرد و فقط هی می گفت :(( من خسته ام! من خسته ام!!!)) راستش این روزها خیلی یاد اون بنده خدا می افتم! با این تفاوت که من واقعا خسته ام و خدا رو شکر بابت هر لحظه از خسته گی هام...

فکر کنم یادم رفت سلام کنم! سلام دوستان خوب و گل و مهربونم! نمی دونم از کجا شروع کنم و چی بگم که شرح واقعی روزها و لحظه های من باشه! فکر کنم بتونم تو یه ضرب المثل توصیفش کنم: (( من حتی وقت سر خاروندن ندارم!!!)) نمی تونم بگم صبح که از خواب بیدار می شم تا شب درگیر بچه هام! چون من شبها نمی خوابم که بخوابم صبح بیدار بشم! البته نه که مطلق نخوابم ولی روز و شب من بشدت بهم وصلند! یه وقتایی برای دستشوئی رفتن گریه می کنم و می گم :(( تو رو خدا مهلت بدید! فقط ۵ دقیقه!!!)) نه که بچه های بدی باشن! نه! بچه های خوبی هستن! فقط خیلی خیلی کار دارن و کارشون دوبرابر یه قولو ها نیست! تصاعدی میره بالا!!! بعد از زایمانم طوری لاغر شدم که کسی باور نمی کنه تازه زایمان کردم! تحرکم خیلی زیاده و وقت و میل غذا خوردن ندارم! فشار های شدید جسمی و روحی بعد از زایمانم که مفصل خواهم گفت به این مدت گره خورده و از من چیز زیادی نگذاشته! بشدت وقف بچه ها هستم و دیگر خبری از لحظه ای تنهایی نیست!!! و وای به لحظه های اوج خستگی و اود کردن افسردگی بعد زایمان و گریه های روز و شبم از بی خوابی و ضعف که با گریه شیلا و شاینا مخلوط شود. در حالی که آماده ام به زمین و زمان بد و بیراه بگم، مشکل بچه ها رو حل می کنم! آروم که می شن هر دو رو می خوابونم جلومو همین جور که گریه می کنم و اشک می ریزم و در حالی که جوجه های من با چشمای گرد و کوچولو و متعجبشون به من نگاه می کنن بهشون می گم: (( من می گم شما آمین بگید! خدایا به همه اونایی که نی نی می خوان نی نی بده! این روز ها و لحظه های سخت و شیرین و نصیب همه دوستای منتظرم بکن! خدایا همه نی نی ها رو برای ماماناشون نگه دار! خدایا هیچ بچه ای بی والدین نشه و بخصوص هیچ دختری بی مادر! خدایا به من صبر و قدرت بده تا بتونم مواظب امانت هات باشم! خدایا...))

می دونم کم پیدا هستم! کی می دونه من کجام؟!!! فردا عکس دخترا رو درست می کنم! ببینید ساعت چنده! بالاخره تونستم چند دقیقه ای با خودم خلوت کنم!!! بزودی میام با خاطرات زایمانم! باید بنویسم تا یادم بمون! بزودی...     

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 1:9  توسط لاله  | 

ما اینیم...!

سلام دوستای خوبم! اینم از دخترای من! می دونم عکسا کمه! تو پست بعد خاطرات زایمانم رو می ذارم و بعد شرح حال شیرین کاری های دخترا با عکس!

  

این عکس ۱۶ روزه گی دختراست.یعنی روزی که شاینا به خونه اومد!  حالا اگه گفتید کدوم به کدومه؟! جلوییه شیلاست و عقبیه شاینا! اولا با هم فرق می کردن. ولی روز به روز دارن به هم شبیه تر می شن.

اینم عکس یک ماهه گی خانوما! اونی که پستونک دهنشه شیلاست و مسلما اون یکی شاینا!

           

و دو ماهه گی! بله درست حدس زدید! بازم اونی که پستونک داره شیلاست!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 13:12  توسط لاله  | 

پدرخوانده

بیشتر آدما از مرگ می ترسن! فکر چیزائی که دوستشون داری و باید ازش دل بکنی! فکر عزیزانی که دلت براشون تنگ می شه! فکر کسانی که قراره دیگه نبینیشون!!! همیشه ادعا می کردم مردن برام آسونه! دلبستگی تو این دنیا ندارم که نتونم ازش ببرم! از زندگی هرچی می خواستم بهم داده و اینقدر ازش لذت بردم که دیگه بتونم ازش بگذرم. تا اینکه...

تا اینکه صاحب دو تا فرشته کوچولو شدم. دو تا امانت که خدا داده بود به من و من باید ازشون خوب نگهداری کنم. فرشته های من هنوز تو دلم بودن که فکر مرگ اومد سراغم. اگه من بمیرم سرنوشت بچه هام چی میشه؟! نمی خوام زیر دست نامادری بزرگ بشن! هر بار که به علی می گفتم از این موضوع نگرانم با خنده می گفت (( تو بمیر من یه کاریش می کنم!!!))  ولی من جدی بودم و باید یه کاری می کردم! شروع کردم به تحقیق در مورد اطرافیانم! کدوم زوجی رو اونقدر خوشبخت می دونستم که بخوام به عنوان پدرخوانده و مادر خوانده بچه هام معرفی شون کنم. این موضوع باعث شده بود بیشتر به زندگی اطرافیانم اعتقاداتشون و علایقشون دقیق بشم! هر کسی رو به بهانه ای رد می کردم. تا اینکه رسیدم به خواهر کوچکم فهیمه! می دونستم که می تونه مادر خوبی برای بچه هام باشه! چون هم عقایدش رو می پسندیدم و هم می دونستم عاشق بچه است! چون شوهرش آدم با ایمانیه و خدا و پیغمبر سرش می شه! حلال و حروم سرش می شه! چون همسرش لیسانس حقوق داره و تصمیم داره وکیل بشه! چون شوهرش آدم خوش اخلاقیه و راه و رسم مردم داری رو بلده! چون شوهرش بهترین دوست همسرمه و علی ازش شناخت خوبی داره! چون شوهرش خانواده داره و سر سفره پدر و مادر خوب و زحمت کشی بزرگ شده! چون اون بهترین پدرخوانده دنیاست...

از وقتی اینو به همه اعلام کردم فهیمه مدام ازم سوال می کرد پس کی می میری؟! و من می گفتم باید بچه هام دنیا بیان بعد من بمیرم تا تو صاحبشون بشی! وقتی بچه ها دنیا اومدن شوهرش می گفت فهیمه! اینا چون بچه های خودمون هستن اینقدر خوشگل به نظر می رسن یا واقعا خوشگلن؟!

اما من موقع انتخاب یادم رفته بود که معیار اولم اینه که زوج مورد نظر باید عاشق هم باشن! باید اول مطمئن باشم هر کدوم از این آدما باید دلشون از عشق لبریز باشه! از عشق به خدا! عشق به بنده ها و آفریدگان خدا! عشق به خانواده و عشق به همسر! و نه فقط عشق به خودشون...

هفته پیش فهیمه به خونه پدرم برگشت و گفت شش ماه زندگی با همسرش کافی بوده و بیشتر از این نمی تونه تحمل کنه! فهیمه چیز هائی گفت که تو تمام طول ۵/۱ سال عقد و شش ماه ازدواجش از همه پنهان کرده بود... اینقدر حرفاش قانع کننده بود که هیچکس هیچ اعتراضی نکرد...امروز دادگاهشون بود و در عرض یک هفته از هم جدا شدن! همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد و خانواده من خیلی خوشحالن! خوشحال از اینکه بچه شون رو پس گرفتن و اجازه ندادن بیشتر از این آسیب ببینه! خوشحال از اینکه دوباره می تونن خنده های واقعی فهیمه رو ببینن و مطمئن باشن تظاهر نمی کنه که خوشبخته! خوشحال از اینکه این آدم از زندگی ما خارج شد قبل از اینکه بتونه آسیب بیشتری به نهال نازک خانواده ما بزنه. نهالی که فقط ۲۳ سالشه و این همه دوست نداشتن حقش نبوده. برای فهیمه عزیزم آرزوی خوشبختی می کنم و می دونم بهترین ها در انتظارشه.

راستی سر پدر خوانده بچه های من چی میاد ؟!!!!  فکر می کنم همون آینده ایی در انتظارشه که برای هر آدم دیگه ایی که نمی تونه جز خودش هیچکس و  دوست داشته باشه پیش میاد! شاید او حتی لیاقت پدرخوانده گی رو نداشت ٬ چه برسه به پدری! چه خوب که زود فهمیدم...

چند تا نکته:

۱) می دونم قرار بود با عکس بچه ها برگردم ولی امروز باید می نوشتم تا یادم باشه...

۲) خواهش می کنم قضاوت نکنید! فهیمه همه تلاشش رو برای نگهداری زندگیش کرد و بیشتر از این فایده ای نداشت. همسرش هم مثل خیلی از ما ها بزرگ شده همین جامعه دورو پروره که بیشتر از بقیه تحت تاثیر قرار گرفته. جامعه ای توش به دوروئی! دروغ! نامردی! دوبهم زنی! بی مرامی!خودخواهی و خیلی صفات بده دیگه می گن مسلمونی!!!

۳) خود من بارها شاهد دعواهای اونا بودم! و سعی کردم آشتی بدمشون و راه و رسم زندگی رو بهشون بگم! و مهمترین چیزی که یادم میاد به همسر فهیمه می گفتم این بود که این دعواهای روزمره زن و شوهری تو هر خانواده ای هست! اینقدر تا در به تخته می خوره به زنت نگو طلاقت می دم! قبح این کلمه رو از بین نبر! ارزش زندگی بیشتر از این حرفاست... کو گوش شنوا؟!!!!!!

۴) دخترامو شوهر نمی دم! چقدر آدما غیر قابل اعتماد شدن! چقدر آدما پست و بی معرفت شدن! چقدر آدما نمک نشناس شدن!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 14:52  توسط لاله  | 

ما برگشتیم!!!

سلام ! ما برگشتیم! البته اومدیم که موندگار بشیم  فردا دخترا دو ماهه میشن و الان دو هفته ای هست که ما تو خونه خودمون مستقر شدیم. البته امروز بیشترین زمان تنهایی رو با هم سپری کردیم و خیلی هم بد نبود.اتفاقا همین امروز ای دی اس ال خونه وصل شد و دیگه خدا بخواد اومدم که موندگار بشم! اول از همه به زودی زود عکسای دخترا رو می ذارم و بعدشم خاطرات تولد و دو ماه گذشته رو می نویسم و بعد باید بیام خونه دونه دونه دوستامو ببینم این مدت که من نبودم چی کار می کردین  پس به زودی با عکس دخترا خدمت می رسم! ممنون از لطف و مهربونی همه تون 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 20:35  توسط لاله  | 

ما داریم یک ماهه می شیم...

سلام دوستای خوب و گل و مهربونم...

آره درست خوندید! دخترای من سه روز دیگه یک ماهه می شن!

ماجرا از اونجائی شروع شد که 20 تیر ماه برای چکاپ ماهانه رفتم سونوگرافی و دکتر بعد از بررسی گفت سر یکی از قل ها اومده تو لگن و باید خیلی مواظب خودت باشی و استراحت کنی... منم قرار بود دو روز بعدش برم پیش دکترم و رفتم خونه که استراحت کنم ! اما از بعد از ظهر همون روز درد خفیفی تو دلم احساس کردم که ساعت به ساعت بیشتر می شد. اون شب تا صبح درد کشیدم و ساعت 4 صبح که مامانم برای نماز بیدار شد دید درد شدیدی دارم و با بررسی بیشتر متوجه شدم ساعت هاست دارم درد زایمان می کشم و خودم حالیم نیست!!!! همون موقع به سمت بیمارستان حرکت کردیم و اونجا بود که با معاینه اولیه من همه برای زایمان اورژانس به تکاپو افتادن! در عرض یک ساعت دکتر خودم و 15 نفر کادر اتاق عمل آماده شدند و دخترای من بدنیا اومدند. شیلا ساعت 6 و 40 دقیقه و شاینا 6 و 41 دقیقه صبح روز 21 تیر ماه. 35 روز قبل از پایان 40 هفته گی و 21 روز قبل از موعد زایمان سزارین.

سر فرصت خاطرات این روزها رو می نویسم تا یادم بمونه. هرچند که کلام نمی تونه تعریفی از اون روز ها و حال و هوای من داشته باشه. شیلا موقع تولد 2 کلیو 140 گرم بود و شاینا 2 کیلو و 320 گرم. شیلا 10 روز تو دستگاه بود و شاینا 16 روز. و من با شکم بخیه خورده! دل درد های شدید! گردن دردی شبیه فلج و هزار درد دیگه هر روز از شرقی ترین نقطه تهران به غربی ترین اون می رفتم و تا چند دقیقه بچه ها رو ببینم و بالای سرشون اشک بریزم! بخصوص شاینا که یه جورائی حالش نا امید کننده بود. اما از اون جائی که خدا منو خیلی دوست داره لطفش رو به من تموم کرد و دخترام صحیح و سالم به خونه اومدن!

بزودی عکس دخترامو توسط خواهرم اینجا می ذارم و خودمم سعی می کنم بیشتر بیامو هم به شما سر بزنم و هم ماجرای زایمانم رو مفصل تعریف کنم...

بازم ممنون از لطف تک تک تون که همیشه منو حسابی شرمنده می کنید. خیلی دوستون دارم و هر لحظه بخصوص وقت اذان مغرب حسابی واسه همه تون دعا می کنم...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 19:44  توسط لاله  | 

ما داریم یک ماهه می شیم...

سلام دوستای خوب و گل و مهربونم...

آره درست خوندید! دخترای من سه روز دیگه یک ماهه می شن!

ماجرا از اونجائی شروع شد که 20 تیر ماه برای چکاپ ماهانه رفتم سونوگرافی و دکتر بعد از بررسی گفت سر یکی از قل ها اومده تو لگن و باید خیلی مواظب خودت باشی و استراحت کنی... منم قرار بود دو روز بعدش برم پیش دکترم و رفتم خونه که استراحت کنم ! اما از بعد از ظهر همون روز درد خفیفی تو دلم احساس کردم که ساعت به ساعت بیشتر می شد. اون شب تا صبح درد کشیدم و ساعت 4 صبح که مامانم برای نماز بیدار شد دید درد شدیدی دارم و با بررسی بیشتر متوجه شدم ساعت هاست دارم درد زایمان می کشم و خودم حالیم نیست!!!! همون موقع به سمت بیمارستان حرکت کردیم و اونجا بود که با معاینه اولیه من همه برای زایمان اورژانس به تکاپو افتادن! در عرض یک ساعت دکتر خودم و 15 نفر کادر اتاق عمل آماده شدند و دخترای من بدنیا اومدند. شیلا ساعت 6 و 40 دقیقه و شاینا 6 و 41 دقیقه صبح روز 21 تیر ماه. 35 روز قبل از پایان 40 هفته گی و 21 روز قبل از موعد زایمان سزارین.

سر فرصت خاطرات این روزها رو می نویسم تا یادم بمونه. هرچند که کلام نمی تونه تعریفی از اون روز ها و حال و هوای من داشته باشه. شیلا موقع تولد 2 کلیو 140 گرم بود و شاینا 2 کیلو و 320 گرم. شیلا 10 روز تو دستگاه بود و شاینا 16 روز. و من با شکم بخیه خورده! دل درد های شدید! گردن دردی شبیه فلج و هزار درد دیگه هر روز از شرقی ترین نقطه تهران به غربی ترین اون می رفتم و تا چند دقیقه بچه ها رو ببینم و بالای سرشون اشک بریزم! بخصوص شاینا که یه جورائی حالش نا امید کننده بود. اما از اون جائی که خدا منو خیلی دوست داره لطفش رو به من تموم کرد و دخترام صحیح و سالم به خونه اومدن!

بزودی عکس دخترامو توسط خواهرم اینجا می ذارم و خودمم سعی می کنم بیشتر بیامو هم به شما سر بزنم و هم ماجرای زایمانم رو مفصل تعریف کنم...

بازم ممنون از لطف تک تک تون که همیشه منو حسابی شرمنده می کنید. خیلی دوستون دارم و هر لحظه بخصوص وقت اذان مغرب حسابی واسه همه تون دعا می کنم...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 19:43  توسط لاله  | 

ما خوبیم...

سلام دوستای گلم. نمی دونید چقدر دلم برای تک تکتون تنگ شده.بخصوص این روزا که خیلی برام دیر می گذره و سخت. خرداد ماه واسه من و دخترام خیلی پر ماجرا و پر تنش بود. از اول خرداد که رفتم دکتر بخاطر چند تا چیز دل شوره ام بیشتر شد.اول اینکه کم خونی و کمبود کلسیم! بعد هم بالا رفتن قندم که مجبور شدم برم پیش دکتر تغذیه  و رژیم سختی گرفتم. اما فایده نداشت و به عقیده دکتر تغذیه چون دیابت در خانواده ام ارثی هست دیابت بارداری به سراغم اومده و نمی شه با رژیم قندمو پایین آورد. اواسط خرداد بود و من همچنان درگیر رژیم بود احساس کردم کیسه آب یکی از بچه ها نشتی داره. با رفتن به سونوگرافی دکتر بابت همین موضوع بهم هشدار داد. البته می گفت مایع دور بچه ها کاملا نرماله ولی احساس می کنه کمی نشتی وجود داره. درضمن گفت علائم زایمان زودرس بشدت مشاهده می شه.فردای اون روز خودمو به دکترم رسونمدم .با تستی که انجام داد خیالم از نشتی مایع آمونیاک راحت شد ولی بابت زایمان زودرس نگران تر شدم و رفتم واسه استراحت مطلق! بعد ازظهر همون روز هم خودمو به یه دکتر تغذیه دیگه معرفی کردم و اونم برای فردا صبحش دستور به بستری شدنم در بیمارستان داد. دقیقا شب تولدم و دو روز بعد اون رو بیمارستان عرفان بودم تا قندم چک بشه و تزریق انسولین رو برام شروع کنن! و از اون روز به بعد تو خونه مامانم استراحت مطلق هستم و هر صبح و شب به خودم انسولین می زنم! روزی ۱۶ واحد!!! روزهای من اینجوری می گذره! خواب کم و بهم ریخته! رژیم سخت و تزریق انسولین! ترش کردن همیشگی و درد معده! بیکاری و شمردن لحظه ها!!!

از همه این ها که بگذریم می خوام بگم این روزا رو برای هر زنی که دلش می خواد مامان بشه آرزو می کنم. البته نه مثل من از نوع سختش! خیلی آسون تر و بی دردسر تر! یه تکون دخترا به همه سختی های دنیا می ارزه و  تصور دیدن قیافه ناز و کوچولوشون خستگی هامو به در می کنه! این روزا که پدرم بشدت درگیر کارای شیمی درمانیش هست و من شدم یه نیروی کمکی واسه مامان که بهش روحیه بده و تشویقش کنه غذا بخوره! این روزا که تمام وسیله خونه ام تو کارتنه و هنوز تکلیف جابجاییم معلوم نیست! این روزا که علی برای معذب نبودن خانواده ام کمتر میاد اونجا و فکر می کنه دختراش فراموشش می کنن و از دوری و دلتنگی من بهونه می گیره! این روزا که تو خونه پدرم جو خاصی حکم فرماست و همه یه جورایی ناراحتن! همه و همه خیلی گذرا به نظر میان!این روزا همه با دیدن یه تکون دخترا که دیگه از روی لباسم هم معلومه به وجد میان و شادی خاصی تو خونه می پیچه! از تصور اومدنشون و ادا اطفاراشونو و حموم بردنشون و چلوندنشون ساعت ها سرگرمیم و خوشحالی می کنیم. وقتی مامانم قران می خونه و به شکمم فوت می کنه و میگه بذار دخترا بجای شوی روسی یه نشونی از مسلمونی داشته باشن! وقتی بابام که بخاطر بیماریش حسابی ضعیف شده می گه کی میان و دوتایی با هم صورتمو می بوسن؟ وقتی قراره همه خسته گی های این روزای علی عزیزم با اومدن دخترا  تموم بشه ! این روز ها رو با همه سختی هاش می خوام و با عشق می گذرونم!

شب لیله الرغائب رفتم امامزاده صالح! مثل پارسال! اما پارسال کجا و امسال کجا! تو حیاط امامزاده زیر بارون زار زار گریه می کردم و خدا رو بخاطر همه لطفی که به من داره شکر کردم! واسه دونه دونه دوستای گلم دعا کردم و ازش خواستم حال خوش امسال منو تا سال دیگه به همه شون بده! هر کس شکم بزرگ منو گریه های عاشقانه ام رو می دید می فهمید کدوم آرزوم برآورده شده و حسابی بهم التماس دعا می گفت! بخدا واسه همه تون دعا کردم و بعضی ها هم که خودشون می دونن بیشتر جلو نظرم بودن! کاش که قابل باشم و خدا همونجور که قسمش دادم به پاکی فرشته های کوچولوم دعاهامو براورده کنه!

دخترا الان تو هفته ۳۳ هستن و ایشالا تا ۱۲ مرداد دنیا میان! بازم ببخشید که نمی تونم بیام بهتون سر بزنم! همین الانشم اومدم مهمونی خونه خواهرم و با اعمال شاقه استراحت مطلقی دارم تایپ می کنم. به دعای همه تون محتاجم و براتون بهترین ها رو آرزو می کنم! خیلی دوستون دارم

+ نوشته شده در  شنبه چهارم تیر 1390ساعت 23:7  توسط لاله  | 

ما هستیم!

سلام دوستای خوب و گل و مهربونم!

ممنون از ابراز لطف و محبت های همیشگی همه تون! ببخشید که اینقدر کم پیدا شدم! باور کنید حق دارم! از فردای روزی که کارم و تحویل دادم فهمیدم باید خونه رو تحویل بدیم و در نتیجه باید دنبال جا باشیم. ترجیح دادم بجای وسط مرداد اوایل تیر اثاث کشی کنم و صاحب خانه هم موافقت کرد. الان هم دارم مدل حلزونی وسایل رو جمع می کنم. حال بچه ها هم که خدا رو شکر خوبه و مراسم دنبال بازی شون گاهی وقتا کشنده می شه! بماند که چقدر با شیلا خانم صحبت کردم که باسن مبارکش رو از رو سر شاینا برداره.

خودمم که درگیر چک کردن قندم شدم و همش باید کنترلش کنم. بخدا هیچ جوره نمی تونم بیام بهتون سر بزنم! ولی بازم سعی خودمو می کنم! الانم که اومده بودم یه سر محل کارم سر بزنم، آپ کردم. باید برم! اگه بتونم میام سراغتون! خیلی دوستون دارم! تا بعد... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 12:9  توسط لاله  |