دنیای یک فرشته
خدای من! خدای من! چه خوش دادی جواب من!!! 
قالب وبلاگ

اول از همه ممنون از تک تک دوستای گلم که اینقدر به من محبت دارید و بهم دلگرمی می دید! وقتی نی نی اومد هر کی خواست می تونه بیاد بچلوندش! البته استفاده برای عموم آزاد نیست ! فقط دوستان!

و اما آخرین اخبار! دیروز رفتم رویان! دیگه یاد گرفتم و ظهر می رم! قبلنا که از صبح می رفتم دقیقا تا ظهر معطل می شدم! اما حالا تا میرم اولین نفر می رم تو! بعد از سونو، مشاوری که توضیحاتو بهم می داد گفت باید سوپر فکت ها رو تا فردا نیم سی سی بزنم و از اون به بعد روزی دو دهم سی سی! از سه شنبه هم هر روز عصر دوتا آمپول فوستیمون به صورت عضلانی تا هفت روز!!! یه کم تعجب کردم ! همه تو این شرایط یه آمپول دیگه دارن با تزریق دور ناف ! ولی خانمه گفت بدن با بدن فرق می کنه! بعدشم منو به حرف گرفت که اگه تو ،تو کشور دیگه ای بودی مانکن می شدی! منم گفتم خیلی به این موضوع فکر نمی کنم چون این روش زندگیو بیشتر دوست دارم! مامان شدن و به مانکن شدن ترجیح می دم!!! برای اندازه گیری عمق رحم هم رفتم! اما به مشاور بیهوشی نرسیدم و موند واسه هفته دیگه! داروهامم گرفتم. از اون چیزی که توقع داشتم کمتر شد! ۱۴ آمپول فوستیمون ۲۰۰۰۰۰ تومن!

برای اولین بار تو مراحل مختلف با دیگران همصحبت می شدم! از همه امیدوار تر بودم و به همه دلگرمی میدادم( ببینید اون بدبختا چقدر ناامید بودن که من بهشون امید می دادم!!!) یه دختر نازی بود که یه بند زیر لب ذکر می گفت! ۲۳ سالش بود و ۷ سال بود ازدواج کرده بود! خیلی ناامید بود و به من می گفت اینقدر غصه می خورم که من عین ۲۹ ساله ها هستم و تو عین ۲۳ ساله ها!!!

یه خانم دیگه که خیلی شیک و با کلاس بود، می گفت من اگه این دفعه جواب نگیرم از شوهرم جدا می شم! آخه اون چه گناهی کرده که به پای من بسوزه؟!!! بهش گفتم نظر همسرت چیه؟ گفت نه اون راضی نمی شه! میگه بچه نمی خوام! بهش گفتم خوب حتما شوهرت می دونه داشتن یه همسر خوب بدون بچه ارزشش بیشتر از یه همسر و چند تا بچه ی بده!!! گفت نه با این حال من دیگه باهاش زندگی نمی کنم! تو دلم گفتم خدا از ته دلت بشنوه که چی بهت می گذره!!!

توی یک مرحله دیگه با خانمی هم صحبت شدم که می گفت تنها چیزی که آزارش می ده حرف دیگرانه!!! اگه اینجا مثل اروپا و آمریکا همه سرشون تو کار خودشون بود و کسی اینقدر تو زندگی دیگران دخالت نمی کرد منم قید بچه رو می زدم!

اینو یه خانم مسن که همراه دخترش اومده بود تایید کرد و گفت همه ترس دخترم از حرف دیگران !!! ما تا حالا نذاشتیم کسی بفهمه که تو دوره درمانه و به همه میگیم خودشون نمی خوان بچه دار شن! دختره داشت واسه ای وی اف آماده می شد! چقدر چهره داغونی داشت و  حسابی بهم ریخته بود!

حالا می فهمم چرا همه کار کنان اونجا با من ایقدر خوبن و میگن و می خندن و بهم می گن خانم با روحیه!!!

دوست داشتم آدرس وبلاگمو به همه بدم و بگم بیایید ببینید ما یه عالمه دوستیم با یه عالمه امید! بچه ها من اگه شما رو نداشتم فکر می کنم همون ریختی می شدم!!! خیلی دوستون دارمخیلی

[ دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389 ] [ 1:20 ] [ لاله ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من و همسرم علی بیشتر از 9سال پیش با هم آشنا شدیم چند ماه بعد عقد و بیشتر از 7 ساله که زندگی مشترکمون رو زیر یه سقف شروع کردیم و به خواست و معجزه خدا صاحب دو تا دختر دوقلو شدیم... شیلا و شاینا ! همه زندگی مامان و بابا !
راستی ما عاشق سفریم... وبلاگ صد کشور (اولین وبلاگ لینک هام) سفرنامه های خارج از کشور ماست...
لینک دوستان
امکانات وب